Monday, February 15, 2010
ماکسین چرنوف
ماکسین چرنوف روس تباری پرورده ی شیکاگو است. نویسنده است و شاعر ، و محقق ادبی. سالهاست با مجله ی نیو آمریکن رایتینگ کار میکند و استاد دانشکده ی ادبیات سانفرانسیسکو است. شش رمان، هشت کتاب شعر و چندین داستان کوتاه دارد که اخیرا نیز گزیده ای از شعر های فردریش هولدر را با اتفاق همسرش پل هوور ترجمه کرده است. این روز ها او به همسر و سه فرزندش در کالیفرنیا زندگی میکند. خوشبختانه هنوز از شوهرش طلاق نگرفته و این نکته ی جالبی برای یک زوج شاعر به حساب می آید.
شعر نامه ای برای ماکسین چرنوف، سر دبیر نیو آمریکن رایتینگ
The letter of a blind, lame cat to Mrs. Chernoff
14 July 2009
Dear Mrs. Chernoff
It's not a long time I've known you. It's not a long time since I have read your poems, but It's a long truck between my car and yours, that doesn’t let me to over take, to drive near you, to speed, and to continue my driving as a real driver. As if, I have to drive after this long truck, all of my life, in this long, long, long, road.
Now I am a car. (In this line) A dirty, muddy one. with the dream of a carwash.
My poor engine! How weak is its beating. Dear Mrs. Chernoff I am speaking about my down engine, do you know? Clear! It's over 30 years that I am eating gas oil instead of gasoline. And now they want me scrap. My stoplights are full of tear gas, my body is shattered by truncheon, and my windshield is shot by bullets.
Quarrel about potato chips, when we need water to be alive.
Yes. Dear Mrs. Chernoff, It's a long desolate road between us.
And now in this line, I am a cat. A blind, lame, little cat. And I wish I would be a wolf, a fierce, roaring one, to rend the occupiers, The thieves who have occupied my forest, and now the last trees are being cut. How can I find a mouse to hunt, in this empty jungle? And how about wolfs? The hungry, tired, crying, furious, haggard, wolfs.
Curse to the silent lamps.
Dear Mrs. Chernoff, I'm speaking about the silent lamps.
I wish I was a dog, a sheepdog, to protect my people, to protect these naive lamps against the sackers, to protect them against the poisonous grasses.
Dear Mrs. Chernoff, I'm speaking about poisonous grasses.
And I wish I was an enormous mower! to mow this grassrs from all of the green pasturages, then the cicadas would be remind in hunger, And couldn't eat both my leaves and my roots.
And I wish I was a guillotine, and I could execute all of the terrorist cicadas who have destroyed my land, my empty jungle, and I could execute the ones who have killed my brothers and my sisters, my silent lamps and my angry wolfs, my dear roots, my dear trees. And I could cut the hands of the ones who have blinded my eyes, and broken my leg.
See! I hate the killers but I wish to kill. How can I choose one of them? Being a lamp or being a wolf? Or more real, a blind lame little cat.
And after all, I wish you can spread the voice of this blind lame cat, where ever the world cans hear me: '' Hey world! I just want a mouse!''
Sincerely yours
The blind lame cat
14 July 2009
Dear Mrs. Chernoff
It's not a long time I've known you. It's not a long time since I have read your poems, but It's a long truck between my car and yours, that doesn’t let me to over take, to drive near you, to speed, and to continue my driving as a real driver. As if, I have to drive after this long truck, all of my life, in this long, long, long, road.
Now I am a car. (In this line) A dirty, muddy one. with the dream of a carwash.
My poor engine! How weak is its beating. Dear Mrs. Chernoff I am speaking about my down engine, do you know? Clear! It's over 30 years that I am eating gas oil instead of gasoline. And now they want me scrap. My stoplights are full of tear gas, my body is shattered by truncheon, and my windshield is shot by bullets.
Quarrel about potato chips, when we need water to be alive.
Yes. Dear Mrs. Chernoff, It's a long desolate road between us.
And now in this line, I am a cat. A blind, lame, little cat. And I wish I would be a wolf, a fierce, roaring one, to rend the occupiers, The thieves who have occupied my forest, and now the last trees are being cut. How can I find a mouse to hunt, in this empty jungle? And how about wolfs? The hungry, tired, crying, furious, haggard, wolfs.
Curse to the silent lamps.
Dear Mrs. Chernoff, I'm speaking about the silent lamps.
I wish I was a dog, a sheepdog, to protect my people, to protect these naive lamps against the sackers, to protect them against the poisonous grasses.
Dear Mrs. Chernoff, I'm speaking about poisonous grasses.
And I wish I was an enormous mower! to mow this grassrs from all of the green pasturages, then the cicadas would be remind in hunger, And couldn't eat both my leaves and my roots.
And I wish I was a guillotine, and I could execute all of the terrorist cicadas who have destroyed my land, my empty jungle, and I could execute the ones who have killed my brothers and my sisters, my silent lamps and my angry wolfs, my dear roots, my dear trees. And I could cut the hands of the ones who have blinded my eyes, and broken my leg.
See! I hate the killers but I wish to kill. How can I choose one of them? Being a lamp or being a wolf? Or more real, a blind lame little cat.
And after all, I wish you can spread the voice of this blind lame cat, where ever the world cans hear me: '' Hey world! I just want a mouse!''
Sincerely yours
The blind lame cat
Sunday, February 14, 2010
گودزیلا در حاشیه ی تاریخ
جهان اصولا سرد است
زمستانها به خاطر بستن پنجره
و تابستانها برای خاموش کردن کولر از من دلخور است.
او به یخچال میاندیشد.
من به فکر مُسکِنام و جهان خواب آور را پس میزند.
جهان قرار است آن قرص را
که هدیهی ناخودآگاهِ یک سنجاقک بود،
از پشت بام پرت کند پایین
و سنجاقک که هنوز
لای موهای هیچ دلبندی فرو نرفته است،
دارد تخم میگذارد.
درد میکشد و تخمهایش را با زور
از سوراخ آلتش میزاید.
و جهان برای عرض تبریک و تسلی،
یک تکه یخ هدیهش خواهد داد.
گودزیلا جان
خواب آورهایم را چه زود از یاد بردی.
من قانون ضد افسردگی را شخصا" وضع کردم
و نمیخواهم نام شاعران محبوبم را
که از دم دیوانهاند
در این سند بیاورم.
و نمیخواهم امضای جنون که تا بحال
مثل عاقلها جعلش کرده ام
بخورد پای قبالهی پر خط و خال صحیفهام که فقط نمک را میشناسد.
من دندانه های پشت آن گودزیلا را،
که از سنجاقک دلبندم مهربانتر به نظر میرسید
شِمُردم.
بله شمردم.
اما نه برای پوست گراناش
میخواستم بدانم
که تا کجای دندانه ها میشود بالا رفت،
و از خواب آور دور شد.
گوش کن گودزیلا
دندانههای تو به هیچ درد دیگری نمیخورند.
چرا انفجار رنگارنگ مرا باور نمیکنی گودزیلا؟
چرا دندانههایت را اینهمه تیز کردهای؟
به خدا که من پروانهای اهلی بیآزارم.
و تو ای سنجاقک!
امشب به یاد تو تلوزیون تماشا کردم
و عرق شرم را از پیشانی ی خاک گرفتهاش پاک کردم
تا دلش خوش باشد
که دروغهایش را
با ترانزیستورهای بیگناهش قاتی نمیکنم.
مرام و معرفت یعنی این
آهای گودزیلا!
خرس ِگندهی پر مدعا، گوش میکنی؟
بله من یک غریبهام
و غریبکُشان را، ز کشتنم ملالی نیست.
قسم به سایهی سگ
که مرامش را مُردهام سالها پیش،
روزی که سنجاقک ِترسوی من
روی دمش نشست و او دمش را تکان داد،
چه وفادار، چه نجیب.
کجایید ای ارواح مگسکش ها!
حلول کنید در من
خاک نریزید بر سرم مگر بیل اید؟
چرا زنده به گورم میکنی جهان؟
من نه عروس شده ام نه داماد.
بیا و زین پس مگس کش باش!
گودزیلا جان!
ای که گوشهایت فاصله دارد از زمین
بگذار پروازم را بکنم
آنقدر آن دم کلفتت را تکان نده
بگذار بیایم بالا
پرواز کنم کنار گوشهات
نجوا کنم نرمی ِبالهایم را،
اوجی بگیرم.
پروانه که ترس ندارد گندهبک.
آری میپذیرم امضای من جعلی بود.
من همان عاقل قلابیام
که روزی سنجاقکی منفور و گریزپای
روی گلبرگ اختصاصیاش نشست
و از آبقند ماسیدهاش نوشید.
حالا که چه؟
چه کشف مهمی!
پاچهام پیشکشات، کمی سگ باش.
قسم به نرمی نازکی ِدم سگ،
قسم به گرد ِاندام پروانهها،
قسم به بالِ مگس که چسبید بر پیشانی آن مگس کش پیر
آن مگس کش پاره،
که سگ را به تمام حیوانات جهان ترجیح میدهم.
حتی اگر هار باشد،
گلوله میخرم به قیمتی گزاف،
میچکانم توی مغزش،
که شاءن مرگ سگ سَم نیست،
و جنازه اش را با حرمت تمام خاک میکنم.
گودزیلای نازنین من
قسم به جای ماتیکی که گذاشتم روی بلندترین دندانهی پشتت،
من همان پروانهام.
یادت هست آن روزها که هنوز زمین گرم بود،
و اجدادت دسته دسته
لابلای گلهای شاد به دنبال اجداد من میدویدند
گوم!گوم! گامهای سنگینشان را میکوبیدند روی زمین
و دمهای کلفتشان خنده کنان تکان تکان میخورد،
یادت هست؟
آنروزها که عصر یخبندان،
هنوز نسل تو را منقرض نکرده بود
آنروزها بالهای من هم بزرگتر بودند
قد یک کف دست،
باور نمیکنی؟
فسیلم هست.
یادش به دور سنجاقکم.
ارباب زائوهای تخمگذار،
هنوز در حال زاییدن است
توی اینترنت دیدم.
اجدادش هلی کوپتری بودند برای خودشان،
مزوزوئیک که بود،
کاش میشد به مزوزوئیک برگردیم.
کاش بالهایم انقدر کوچک نشده بود،
و از تکانهای دُم تو
اینطور به این سو و آنسو سوت نمیشدم گودزیلا.
کاش میشد قلب پژمردهی زمین را از حلقوم آتشفشان بیرون کشید
کاش اجساد اجدادت
به تجربهی رستاخیر نایل میشدند
و بر گناه گوشتخوارها شهادت میدادند.
و همه، از سنجاقک و سگ گرفته تا گودزیلا و مگس
میدانستند،
که جهان اصولا" سرد است،
و جهانیان به زور زمین را گرم کردهاند.
جهان افسردگی را هضم کرده است،
سالها پیش در دوران مزوزوئیک
و بهتر از هرکسی لیاقت مگسها را تخمین میزند.
ما اینجا نشستهایم مثال پیکرههایی از یخ ،
مثال مایعی سر شکسته در ظرفی لب پریده و سرخوش،
مثال حبابی به خواب رفته در جدار تاریکِ یک دیگ،
ما اینجا نشستهایم و عصر ما روز به روز سردتر میشود،
و هیچ کس برای فاتحه سر گورِ گودزیلاها نمیرود،
یا نمیرود که فسیل گودزیلایی را
در پزشکی قانونی جنگلهای انبوهِ سرزمینی دور
شناسایی کند.
سنجاقک عزیز.
میدانم که چقدر درد میکشی میدانم.
بر من خرده نگیر،
که چرا نتوانستیم با هم پرواز کنیم.
شاید هردو حشره بودیم،
اما بالهایمان شبیه هم نبود.
به این فکر کن که من هم مثل تو
بجای شمع عاشق آتشفشان بودم. به این فکر کن.
اما حالا که هر دو در آستانهی فسیل شدنیم،
توی این موزهای که مگسکش کم دارد،
بیا به خاطرهی هم پشت نکنیم.
من به دوزیستان حسادت میکنم، میدانی،
اگرچه زیر همین یک زندگی هم زاییدهام.
اما تو نگران نباش
اگر سر زا مُردی نگران تخمهایت نباش.
همیشه کسی هست که بالهایش را به آتشفشان میسپارد.
و تو که در سوختن با من رقابت میکردی،
در فسیل شدن
و در جاودانگی ذرات کربن.
بله سنجاقک خوبم، ذرات کربن را دست کم نگیر،
آنها شش ملیون سال خاطره را در یک مجموعهی ساکت و مبهوت، ثبت کرده اند.
بی هیچ چشمداشتی،
آنها عاشقترین و وفادارترین ذرٌات جهانند.
آنها اجداد سگها هستند،
و موج انفجار وفاداران.
آی گودزیلای موجی! چه توفانی آفریدی!
به بلندای این شعر قسم که سگتر از تو دوزیستی در جهان نیست.
سقوطات زمین را میلرزاند، بایست.
من معتادم معتادم معتادم
به موج جنون انفجار معتادم
به ذرات مدهوش بیخوابی معتادم
به چین دامن آتشفشان معتادم
و به گرد پیراهن یک سرخس.
شاید افسرده باشم اما سگ را پاس میدارم،
و دمش را کنار یاران مفدس بودا، تکان تکان خواهم داد.
و بینی ام را از گرد سفید استخوان پر خواهم کرد،
حتی اگر معشوقی در کار نباشد،
و سگها همه هار باشند.
و مگسکش را پاس میدارم
و تمام متون مفدس را یکی یکی بر گورهای دوزیستان پرپر خواهم کرد.
و عطر بوسهی گودزیلا را به یاد خواهم داشت.
بگذار بماند این رد پای بزرگ بر صحیفهی نمکین ِاندامم.
چرا که چون زنِ لوت به عقب نگاه کردم،
این را به حساب خیانت ننویس گودزیلا.
بگذار جاری باشد گدازه بر جهانِ سرد.
بگذار فسیلِ بالهای درشتم را در موزهای که مگسکش کم دارد،
بگذار از تو عکسی بگیرم گودزیلا،
کمی لالایی بیاموز،
بگذار خواب آور را دور بریزم.
مرا روی بلندترین دندانهات بگذار،
و به جنگهای بارانی برو
به استوا.
بگذار اینبار جهان را
در ارتفاع ِ تو زیست کنم.
بالهای من خسته اند،
بگذار بر قلٌهات بنشینم
بی ترس از انجماد،
و بالهایم
پرچم فتح قلهای دوزیست باشد.
مرد رویاهای من سگی است به ارتفاع تو،
که چون سونامی برخیزد،
بالهای مرا تا آخرین نفس به دندان بگیرد،
و در شهری رویایی
که از ورودی هر خانه، صدای پارس سگ به گوش میرسد،
مرا به تک تکِ گربه های ملوس محله
معرفی کند با لبخند.
گفتگو باهیچ دوزیستی چنین رمانتیک نبودهاست.
چرا که دوزیستان تابع گرمای زمینند و زمستان خواب
مثل سنجاقکها که زمستان میمیرند،
و بهار به دنیا میایند.
اِی بهارِ تُرد و تُرشِ فراموشی،
توهم خوش عطرِ شکفتن و امید،
کاش تو را اندامی برای آمیزش بود.
و گلهایت انقدر به قبرستان متعهد نبودند.
اِی سبزینهی شانزده سالگی!
از کجا میدانستم بالهایم در تو فسیل خواهند شد؟
..............................
28/8/88 ناتمام
از خزندگان بیزارم
خصوصا که اهل سرزمین ما باشند.
زهر غلیظی دارند
دندانهای تیز
پوست کلف
و زور زیاد
مرا دیوانه میدانند
و بالهای نازکم را تحقیر میکنند.
قانون هم طرفدار آنهاست،
مثل طبیعت.
گوزیلا میگوید که من دیوانهام
و کارم از روانپریشی گذشته است
او به تیزیِ دندانههاش مفتخر است
تیزی
این چیزی است که بالهای مرا آبکش کرده است
تیزی، نقطهی عطفِ گودزیلا است.
او خود را یک دو زیست میداند
و ادعا میکند که از خزندگان سَر تر است.
او گولِ هیکلش را خورده است.
من هم،
ما هر دو از تبارِ گول خوردگانیم.
یاسِ نگهبان، سَرایدارِ ماست.
او فرزانهای امروزیست.
و چقدر بدهکارِ این درختم من.
سربلند است و سَربهدار
و دلیل فوتِ تمام طوطیانِ اطراف را میداند.
و راز را به من گفته است
رازی که فرزانگان به مرادی که مرشد بعدی است میگویند،
نه راز سیاهیِ خدایِ خدایان، نه،
رازی که شور است و شکننده
رازی ژرف و ظریف و دیر هضم
تخمه.
آفتابگردانِ بو نداده
چیزی که هم وزنِ طلاست.
طوطیان با قیچیها عروسی میکنند،
بالهایشان را به آنها میسپارند،
بر لبههای تیزشان تکیه میکنند،
و هم وزنش طلا و تخمه میگیرند
به شرط اینکه قفس را هر روز آب و جارو کنند.
این قانونِ ماست
و رسم ِحاکمیتِ قفس.
من میگویم که آنها قربانیان بدبختی هستند
با بالهای بزرگشان میتوانستند به استوا هجرت کنند
یا شهیدِ کور کردنِ یک گوشتخوار باشند
و تن به گلوله بسپارند با افتخار،
نه اینکه آنقدر در قفس تخمه بلمبانند تا بمیرند.
من از طلا و تخمه بیزارم
طلا رنگ ِنفرت است و تخمه آدم را چاق میکند.
میشوی باب دندان گوشتخوارها
و آخ که چقدر بلند پریدن را دوست دارم
و پلهای هوایی را که بوی شاش نمیدهند،
و چتر ِنجاتی که بالهای رنگارنگی دارد،
و ارتفاع را وقتی از خنده اشکش بریزد،
و بوئینگ 777 را که بال و دمَش روبانِ قرمز دارد،
و قله را که بوی ابر میدهد،
و زرافه را که بینیاش را با سرشاخهها پاک میکند،
و گودزیلا.....؟
آیا من گودزیلا را دوست دارم؟!
گودزیلا میگوید که من دیوانهام
و کارم از روانپریشی گذشته است
فقط نمیدانم که چرا اصرار دارد از روی پشتش تکان نخورم.
شاید جزو دکوراسیون اندامش باشم.
او بر بالهای چسبکاری شدهام صحٌه گذاشت،
و مرا با انگشت به خزندگان دیگر نشان داد.
او از ارتفاع میترسد
و به اینکه نمیتواند مثل من پرواز کند حسادت میکند.
من این را نمیخواهم و چه فکر کثیفی است، این نخواستن.
فکری به کثافتِ ( ایکاش سوسماری کوچک و سبز بودم،
مقیم جنگلهای شمال و با چشمهای آبیام که رگههایی مشکی داشت،
بر فرازِ درختی بلند،
آفتاب و خمیازه میخریدم.)
فکری افسرده تر از مردابی خانگی،
که خاطرهی سنجاقک مرحوم را در ظرفشوییِ مغزم زنده نگه میدارد.
فکری به کثافت مگسی گوهپرست:
(اینکه از پروانه بودن خستهام!)
.........................
22/10/88 ناتمام
گفته بودم که خون گودزیلا سبز است؟
او خون را با کلروفیل میشوید،
و به ابایزید و عبدالاه و مردمِ کوفه رایِ یکسان میدهد
میگوید عقب باشید و فقط نگاه کنید
بگذارید گوشتخوارها خودشان همدیگر را پاره کنند،
شما فقط نگاه کنید.
او به قدر فضلابن سهلِ برمکی مدبٌر است،
( چون هنوز طعم حنای مامون را مزه نکرده!)
من به راهپیمایی نمیروم.
چون صدایم زود میگیرد
و جثٌهام آنفدر ریز است که به چشم گوشتخوارها نمیآیم.
اما از نگاه کردن بدم میاید
چون دلم برای سنجابها و گنجشکها میسوزد
و برای گربههای کور و چلاق که شبنشین زبالهها هستند
و پلاستیک را پاس میدارند،
و برای سگهای ِتمیز و پاکوتاه که از سایه میترسند،
و از ترسِ گربهها و گوشتخوارها
فقط از پشتِ پنجره، الله و اکبر میگویند،
و خرسها که میشود قلبهای پهن شان را راحت نشانه گرفت،
و لاکپشتها که زود گیر میافتند
و گیاهخوارهای محکوم که توی انفرادی ساندویچ میشوند.
من روی تمام گلهای محدودهام شعار نوشتهام،
و به آنها یاد دادهام که چطور وقتی گوشتخواری رَد میشود بلند بگوزند
طوری که بویِ گندَش گازهای اشک آور را خنثی کند.
گودزیلا میگوید شما دیوانهاید
و کارتان از روانپریشی گذشته است.
او مثلِ پرستوها به سرزمینهای گرم کوچ کرده است.
چه خوب بود اگر شیر دوباره سلطان جنگل میشد،
و خورشیدِ پشتش تمام یخها را آب میکرد.
ما سالهاست که از سوزِ سرما ترک خوردهایم
و عصرِ یخبندان طوطیهای زیادی را پابندِ قفس کرده است.
من به گلهای محدوده و یاس نگهبان هم گفتهام،
که اگر عصر یخبندان تمام نشود دسته جمعی خودمان را اعدام میکنیم
هیهات من الذلٌه!
و خوب میدانم که اگر گودزیلا این را بشنود در جا میگوید:
« تو دیوانهای!
کارت از روان پریشی هم گذشته است!»
..................
26/10/ 88 ناتمام
گودزیلامیترسد
از هاگهای نفرت و خشم که گُله به گُله
در یخ های سرزمینمان میرویند میترسد
او میترسد چون گوشت زیادی در بدنش ذخیره کرده است
من هم میترسم
از اینکه گودزیلا به خاطر حفظ گوشت هایش مرا بفروشد
حتی از پروانه های همسایه هم میترسم
از وقتی یاس نگهبان دستگیر شده است و سر در خانه دیگر سایبان ندارد
سر در خانه هر روز لُخت ِلُخت کنار باغچه می ایستد
و چشم به عورت ِخیابان گریهی لال میکند
اینروزها ما بجای اکسیژن شک تنفس میکنیم
و غبار نفرت و خشم که آسمان را کورتر از پیش کرده است
ما حتی بجای نمک توی دیگ غذایمان هاگِ نفرت و خشم می پاشیم
همه ی ما
حتی حیواناتی که هنوز مرید گوشتخوارهایند
و عقیده دارند که خدا همه را برای گوشتخوارها حلال کرده است.
من دیدم
دیدم که یکی از آنها بزغاله اش را به دندان گرفت
و در حمایت از گوشتخوار ها به خرگوشی حمله کرد و او را خورد!
آنهم با دندانهای علف خواری!
آنها هر روز قرعه میکشند
و از بین خود یکی را برای خورده شدن تقدیم میکنند
و از گوشتخوار ها ممنونند
زیرا که آنها را جانشینان خدا میدانند
اما حقیقت این است که آنها هم به زودی گوشتخوار خواهند شد.
امروز دو گیاهخوار را اعدام کردند
آنها دندانهای گوشتخواران مرده را برای دفاع برداشته بودند
آنها را به دار آویختند و من دیدم که دَمِ آخر
دم های بلندشان چطور در هوا تکان تکان خوردند
و فریاد کشیدند:« نفرت و خشم! نفرت و خشم!»
من به دستشویی میروم
و زور میزنم تا اشکم دربیاید
آنجا طلسمی در کمین نیست
می گویند آب میکروفون را باطل میکند
اما اشکم نمیآید
یبوست چشمها و قلبم را سفت کرده است
آنقدر زور میزنم که نفرت و خشم مثل تگرگ از چشمهام میزند بیرون
میخورد توی آینه و میشکند.
بعد دستمال های توالت را کود میکنم توی مشتم
فرو میکنم توی دهانم و از انتهای معده جیغ نفرت و خشم می کشم
امروز 8 بهمن 88 است روز نفرت و خشم.
...................
8/11 88 ناتمام
زمستانها به خاطر بستن پنجره
و تابستانها برای خاموش کردن کولر از من دلخور است.
او به یخچال میاندیشد.
من به فکر مُسکِنام و جهان خواب آور را پس میزند.
جهان قرار است آن قرص را
که هدیهی ناخودآگاهِ یک سنجاقک بود،
از پشت بام پرت کند پایین
و سنجاقک که هنوز
لای موهای هیچ دلبندی فرو نرفته است،
دارد تخم میگذارد.
درد میکشد و تخمهایش را با زور
از سوراخ آلتش میزاید.
و جهان برای عرض تبریک و تسلی،
یک تکه یخ هدیهش خواهد داد.
گودزیلا جان
خواب آورهایم را چه زود از یاد بردی.
من قانون ضد افسردگی را شخصا" وضع کردم
و نمیخواهم نام شاعران محبوبم را
که از دم دیوانهاند
در این سند بیاورم.
و نمیخواهم امضای جنون که تا بحال
مثل عاقلها جعلش کرده ام
بخورد پای قبالهی پر خط و خال صحیفهام که فقط نمک را میشناسد.
من دندانه های پشت آن گودزیلا را،
که از سنجاقک دلبندم مهربانتر به نظر میرسید
شِمُردم.
بله شمردم.
اما نه برای پوست گراناش
میخواستم بدانم
که تا کجای دندانه ها میشود بالا رفت،
و از خواب آور دور شد.
گوش کن گودزیلا
دندانههای تو به هیچ درد دیگری نمیخورند.
چرا انفجار رنگارنگ مرا باور نمیکنی گودزیلا؟
چرا دندانههایت را اینهمه تیز کردهای؟
به خدا که من پروانهای اهلی بیآزارم.
و تو ای سنجاقک!
امشب به یاد تو تلوزیون تماشا کردم
و عرق شرم را از پیشانی ی خاک گرفتهاش پاک کردم
تا دلش خوش باشد
که دروغهایش را
با ترانزیستورهای بیگناهش قاتی نمیکنم.
مرام و معرفت یعنی این
آهای گودزیلا!
خرس ِگندهی پر مدعا، گوش میکنی؟
بله من یک غریبهام
و غریبکُشان را، ز کشتنم ملالی نیست.
قسم به سایهی سگ
که مرامش را مُردهام سالها پیش،
روزی که سنجاقک ِترسوی من
روی دمش نشست و او دمش را تکان داد،
چه وفادار، چه نجیب.
کجایید ای ارواح مگسکش ها!
حلول کنید در من
خاک نریزید بر سرم مگر بیل اید؟
چرا زنده به گورم میکنی جهان؟
من نه عروس شده ام نه داماد.
بیا و زین پس مگس کش باش!
گودزیلا جان!
ای که گوشهایت فاصله دارد از زمین
بگذار پروازم را بکنم
آنقدر آن دم کلفتت را تکان نده
بگذار بیایم بالا
پرواز کنم کنار گوشهات
نجوا کنم نرمی ِبالهایم را،
اوجی بگیرم.
پروانه که ترس ندارد گندهبک.
آری میپذیرم امضای من جعلی بود.
من همان عاقل قلابیام
که روزی سنجاقکی منفور و گریزپای
روی گلبرگ اختصاصیاش نشست
و از آبقند ماسیدهاش نوشید.
حالا که چه؟
چه کشف مهمی!
پاچهام پیشکشات، کمی سگ باش.
قسم به نرمی نازکی ِدم سگ،
قسم به گرد ِاندام پروانهها،
قسم به بالِ مگس که چسبید بر پیشانی آن مگس کش پیر
آن مگس کش پاره،
که سگ را به تمام حیوانات جهان ترجیح میدهم.
حتی اگر هار باشد،
گلوله میخرم به قیمتی گزاف،
میچکانم توی مغزش،
که شاءن مرگ سگ سَم نیست،
و جنازه اش را با حرمت تمام خاک میکنم.
گودزیلای نازنین من
قسم به جای ماتیکی که گذاشتم روی بلندترین دندانهی پشتت،
من همان پروانهام.
یادت هست آن روزها که هنوز زمین گرم بود،
و اجدادت دسته دسته
لابلای گلهای شاد به دنبال اجداد من میدویدند
گوم!گوم! گامهای سنگینشان را میکوبیدند روی زمین
و دمهای کلفتشان خنده کنان تکان تکان میخورد،
یادت هست؟
آنروزها که عصر یخبندان،
هنوز نسل تو را منقرض نکرده بود
آنروزها بالهای من هم بزرگتر بودند
قد یک کف دست،
باور نمیکنی؟
فسیلم هست.
یادش به دور سنجاقکم.
ارباب زائوهای تخمگذار،
هنوز در حال زاییدن است
توی اینترنت دیدم.
اجدادش هلی کوپتری بودند برای خودشان،
مزوزوئیک که بود،
کاش میشد به مزوزوئیک برگردیم.
کاش بالهایم انقدر کوچک نشده بود،
و از تکانهای دُم تو
اینطور به این سو و آنسو سوت نمیشدم گودزیلا.
کاش میشد قلب پژمردهی زمین را از حلقوم آتشفشان بیرون کشید
کاش اجساد اجدادت
به تجربهی رستاخیر نایل میشدند
و بر گناه گوشتخوارها شهادت میدادند.
و همه، از سنجاقک و سگ گرفته تا گودزیلا و مگس
میدانستند،
که جهان اصولا" سرد است،
و جهانیان به زور زمین را گرم کردهاند.
جهان افسردگی را هضم کرده است،
سالها پیش در دوران مزوزوئیک
و بهتر از هرکسی لیاقت مگسها را تخمین میزند.
ما اینجا نشستهایم مثال پیکرههایی از یخ ،
مثال مایعی سر شکسته در ظرفی لب پریده و سرخوش،
مثال حبابی به خواب رفته در جدار تاریکِ یک دیگ،
ما اینجا نشستهایم و عصر ما روز به روز سردتر میشود،
و هیچ کس برای فاتحه سر گورِ گودزیلاها نمیرود،
یا نمیرود که فسیل گودزیلایی را
در پزشکی قانونی جنگلهای انبوهِ سرزمینی دور
شناسایی کند.
سنجاقک عزیز.
میدانم که چقدر درد میکشی میدانم.
بر من خرده نگیر،
که چرا نتوانستیم با هم پرواز کنیم.
شاید هردو حشره بودیم،
اما بالهایمان شبیه هم نبود.
به این فکر کن که من هم مثل تو
بجای شمع عاشق آتشفشان بودم. به این فکر کن.
اما حالا که هر دو در آستانهی فسیل شدنیم،
توی این موزهای که مگسکش کم دارد،
بیا به خاطرهی هم پشت نکنیم.
من به دوزیستان حسادت میکنم، میدانی،
اگرچه زیر همین یک زندگی هم زاییدهام.
اما تو نگران نباش
اگر سر زا مُردی نگران تخمهایت نباش.
همیشه کسی هست که بالهایش را به آتشفشان میسپارد.
و تو که در سوختن با من رقابت میکردی،
در فسیل شدن
و در جاودانگی ذرات کربن.
بله سنجاقک خوبم، ذرات کربن را دست کم نگیر،
آنها شش ملیون سال خاطره را در یک مجموعهی ساکت و مبهوت، ثبت کرده اند.
بی هیچ چشمداشتی،
آنها عاشقترین و وفادارترین ذرٌات جهانند.
آنها اجداد سگها هستند،
و موج انفجار وفاداران.
آی گودزیلای موجی! چه توفانی آفریدی!
به بلندای این شعر قسم که سگتر از تو دوزیستی در جهان نیست.
سقوطات زمین را میلرزاند، بایست.
من معتادم معتادم معتادم
به موج جنون انفجار معتادم
به ذرات مدهوش بیخوابی معتادم
به چین دامن آتشفشان معتادم
و به گرد پیراهن یک سرخس.
شاید افسرده باشم اما سگ را پاس میدارم،
و دمش را کنار یاران مفدس بودا، تکان تکان خواهم داد.
و بینی ام را از گرد سفید استخوان پر خواهم کرد،
حتی اگر معشوقی در کار نباشد،
و سگها همه هار باشند.
و مگسکش را پاس میدارم
و تمام متون مفدس را یکی یکی بر گورهای دوزیستان پرپر خواهم کرد.
و عطر بوسهی گودزیلا را به یاد خواهم داشت.
بگذار بماند این رد پای بزرگ بر صحیفهی نمکین ِاندامم.
چرا که چون زنِ لوت به عقب نگاه کردم،
این را به حساب خیانت ننویس گودزیلا.
بگذار جاری باشد گدازه بر جهانِ سرد.
بگذار فسیلِ بالهای درشتم را در موزهای که مگسکش کم دارد،
بگذار از تو عکسی بگیرم گودزیلا،
کمی لالایی بیاموز،
بگذار خواب آور را دور بریزم.
مرا روی بلندترین دندانهات بگذار،
و به جنگهای بارانی برو
به استوا.
بگذار اینبار جهان را
در ارتفاع ِ تو زیست کنم.
بالهای من خسته اند،
بگذار بر قلٌهات بنشینم
بی ترس از انجماد،
و بالهایم
پرچم فتح قلهای دوزیست باشد.
مرد رویاهای من سگی است به ارتفاع تو،
که چون سونامی برخیزد،
بالهای مرا تا آخرین نفس به دندان بگیرد،
و در شهری رویایی
که از ورودی هر خانه، صدای پارس سگ به گوش میرسد،
مرا به تک تکِ گربه های ملوس محله
معرفی کند با لبخند.
گفتگو باهیچ دوزیستی چنین رمانتیک نبودهاست.
چرا که دوزیستان تابع گرمای زمینند و زمستان خواب
مثل سنجاقکها که زمستان میمیرند،
و بهار به دنیا میایند.
اِی بهارِ تُرد و تُرشِ فراموشی،
توهم خوش عطرِ شکفتن و امید،
کاش تو را اندامی برای آمیزش بود.
و گلهایت انقدر به قبرستان متعهد نبودند.
اِی سبزینهی شانزده سالگی!
از کجا میدانستم بالهایم در تو فسیل خواهند شد؟
..............................
28/8/88 ناتمام
از خزندگان بیزارم
خصوصا که اهل سرزمین ما باشند.
زهر غلیظی دارند
دندانهای تیز
پوست کلف
و زور زیاد
مرا دیوانه میدانند
و بالهای نازکم را تحقیر میکنند.
قانون هم طرفدار آنهاست،
مثل طبیعت.
گوزیلا میگوید که من دیوانهام
و کارم از روانپریشی گذشته است
او به تیزیِ دندانههاش مفتخر است
تیزی
این چیزی است که بالهای مرا آبکش کرده است
تیزی، نقطهی عطفِ گودزیلا است.
او خود را یک دو زیست میداند
و ادعا میکند که از خزندگان سَر تر است.
او گولِ هیکلش را خورده است.
من هم،
ما هر دو از تبارِ گول خوردگانیم.
یاسِ نگهبان، سَرایدارِ ماست.
او فرزانهای امروزیست.
و چقدر بدهکارِ این درختم من.
سربلند است و سَربهدار
و دلیل فوتِ تمام طوطیانِ اطراف را میداند.
و راز را به من گفته است
رازی که فرزانگان به مرادی که مرشد بعدی است میگویند،
نه راز سیاهیِ خدایِ خدایان، نه،
رازی که شور است و شکننده
رازی ژرف و ظریف و دیر هضم
تخمه.
آفتابگردانِ بو نداده
چیزی که هم وزنِ طلاست.
طوطیان با قیچیها عروسی میکنند،
بالهایشان را به آنها میسپارند،
بر لبههای تیزشان تکیه میکنند،
و هم وزنش طلا و تخمه میگیرند
به شرط اینکه قفس را هر روز آب و جارو کنند.
این قانونِ ماست
و رسم ِحاکمیتِ قفس.
من میگویم که آنها قربانیان بدبختی هستند
با بالهای بزرگشان میتوانستند به استوا هجرت کنند
یا شهیدِ کور کردنِ یک گوشتخوار باشند
و تن به گلوله بسپارند با افتخار،
نه اینکه آنقدر در قفس تخمه بلمبانند تا بمیرند.
من از طلا و تخمه بیزارم
طلا رنگ ِنفرت است و تخمه آدم را چاق میکند.
میشوی باب دندان گوشتخوارها
و آخ که چقدر بلند پریدن را دوست دارم
و پلهای هوایی را که بوی شاش نمیدهند،
و چتر ِنجاتی که بالهای رنگارنگی دارد،
و ارتفاع را وقتی از خنده اشکش بریزد،
و بوئینگ 777 را که بال و دمَش روبانِ قرمز دارد،
و قله را که بوی ابر میدهد،
و زرافه را که بینیاش را با سرشاخهها پاک میکند،
و گودزیلا.....؟
آیا من گودزیلا را دوست دارم؟!
گودزیلا میگوید که من دیوانهام
و کارم از روانپریشی گذشته است
فقط نمیدانم که چرا اصرار دارد از روی پشتش تکان نخورم.
شاید جزو دکوراسیون اندامش باشم.
او بر بالهای چسبکاری شدهام صحٌه گذاشت،
و مرا با انگشت به خزندگان دیگر نشان داد.
او از ارتفاع میترسد
و به اینکه نمیتواند مثل من پرواز کند حسادت میکند.
من این را نمیخواهم و چه فکر کثیفی است، این نخواستن.
فکری به کثافتِ ( ایکاش سوسماری کوچک و سبز بودم،
مقیم جنگلهای شمال و با چشمهای آبیام که رگههایی مشکی داشت،
بر فرازِ درختی بلند،
آفتاب و خمیازه میخریدم.)
فکری افسرده تر از مردابی خانگی،
که خاطرهی سنجاقک مرحوم را در ظرفشوییِ مغزم زنده نگه میدارد.
فکری به کثافت مگسی گوهپرست:
(اینکه از پروانه بودن خستهام!)
.........................
22/10/88 ناتمام
گفته بودم که خون گودزیلا سبز است؟
او خون را با کلروفیل میشوید،
و به ابایزید و عبدالاه و مردمِ کوفه رایِ یکسان میدهد
میگوید عقب باشید و فقط نگاه کنید
بگذارید گوشتخوارها خودشان همدیگر را پاره کنند،
شما فقط نگاه کنید.
او به قدر فضلابن سهلِ برمکی مدبٌر است،
( چون هنوز طعم حنای مامون را مزه نکرده!)
من به راهپیمایی نمیروم.
چون صدایم زود میگیرد
و جثٌهام آنفدر ریز است که به چشم گوشتخوارها نمیآیم.
اما از نگاه کردن بدم میاید
چون دلم برای سنجابها و گنجشکها میسوزد
و برای گربههای کور و چلاق که شبنشین زبالهها هستند
و پلاستیک را پاس میدارند،
و برای سگهای ِتمیز و پاکوتاه که از سایه میترسند،
و از ترسِ گربهها و گوشتخوارها
فقط از پشتِ پنجره، الله و اکبر میگویند،
و خرسها که میشود قلبهای پهن شان را راحت نشانه گرفت،
و لاکپشتها که زود گیر میافتند
و گیاهخوارهای محکوم که توی انفرادی ساندویچ میشوند.
من روی تمام گلهای محدودهام شعار نوشتهام،
و به آنها یاد دادهام که چطور وقتی گوشتخواری رَد میشود بلند بگوزند
طوری که بویِ گندَش گازهای اشک آور را خنثی کند.
گودزیلا میگوید شما دیوانهاید
و کارتان از روانپریشی گذشته است.
او مثلِ پرستوها به سرزمینهای گرم کوچ کرده است.
چه خوب بود اگر شیر دوباره سلطان جنگل میشد،
و خورشیدِ پشتش تمام یخها را آب میکرد.
ما سالهاست که از سوزِ سرما ترک خوردهایم
و عصرِ یخبندان طوطیهای زیادی را پابندِ قفس کرده است.
من به گلهای محدوده و یاس نگهبان هم گفتهام،
که اگر عصر یخبندان تمام نشود دسته جمعی خودمان را اعدام میکنیم
هیهات من الذلٌه!
و خوب میدانم که اگر گودزیلا این را بشنود در جا میگوید:
« تو دیوانهای!
کارت از روان پریشی هم گذشته است!»
..................
26/10/ 88 ناتمام
گودزیلامیترسد
از هاگهای نفرت و خشم که گُله به گُله
در یخ های سرزمینمان میرویند میترسد
او میترسد چون گوشت زیادی در بدنش ذخیره کرده است
من هم میترسم
از اینکه گودزیلا به خاطر حفظ گوشت هایش مرا بفروشد
حتی از پروانه های همسایه هم میترسم
از وقتی یاس نگهبان دستگیر شده است و سر در خانه دیگر سایبان ندارد
سر در خانه هر روز لُخت ِلُخت کنار باغچه می ایستد
و چشم به عورت ِخیابان گریهی لال میکند
اینروزها ما بجای اکسیژن شک تنفس میکنیم
و غبار نفرت و خشم که آسمان را کورتر از پیش کرده است
ما حتی بجای نمک توی دیگ غذایمان هاگِ نفرت و خشم می پاشیم
همه ی ما
حتی حیواناتی که هنوز مرید گوشتخوارهایند
و عقیده دارند که خدا همه را برای گوشتخوارها حلال کرده است.
من دیدم
دیدم که یکی از آنها بزغاله اش را به دندان گرفت
و در حمایت از گوشتخوار ها به خرگوشی حمله کرد و او را خورد!
آنهم با دندانهای علف خواری!
آنها هر روز قرعه میکشند
و از بین خود یکی را برای خورده شدن تقدیم میکنند
و از گوشتخوار ها ممنونند
زیرا که آنها را جانشینان خدا میدانند
اما حقیقت این است که آنها هم به زودی گوشتخوار خواهند شد.
امروز دو گیاهخوار را اعدام کردند
آنها دندانهای گوشتخواران مرده را برای دفاع برداشته بودند
آنها را به دار آویختند و من دیدم که دَمِ آخر
دم های بلندشان چطور در هوا تکان تکان خوردند
و فریاد کشیدند:« نفرت و خشم! نفرت و خشم!»
من به دستشویی میروم
و زور میزنم تا اشکم دربیاید
آنجا طلسمی در کمین نیست
می گویند آب میکروفون را باطل میکند
اما اشکم نمیآید
یبوست چشمها و قلبم را سفت کرده است
آنقدر زور میزنم که نفرت و خشم مثل تگرگ از چشمهام میزند بیرون
میخورد توی آینه و میشکند.
بعد دستمال های توالت را کود میکنم توی مشتم
فرو میکنم توی دهانم و از انتهای معده جیغ نفرت و خشم می کشم
امروز 8 بهمن 88 است روز نفرت و خشم.
...................
8/11 88 ناتمام
خرکخدا
(خطاب به آنانکه دل به حکومت فروختند.)
و این مرد که بر منبر خرپشته عَر میزند
آیا شبیه خرکخدایی چپیده به زیرکسا نیست؟
آیا شبیه پاسبانی که سوت زدن را در مکتب مضایقه آموخته است،
سوت ِتغزل نمیزند؟
و مسندش شبیه لحاف ِ خراباتیان نیست؟
اگر هست، پس چرا شیر ِسماور ِمسئلتُن را
بر لیوان ِتُرکپسند ِمشاعرت بازکردی ،
و سور و ساتِ مگسهای متین و شکر خورده را
به سفرهی دلربای شریعت ساز کردی؟
ناکجا میروی؟
نا کجا میروی که با آسایشگاه ِآفات ِسالمند بپیوندی؟
یا گلهای پلاسیدهی مریضخانه را
در بسترِ مبارکت به صیغهی مکاشفات در آوری؟
و نکاح ِمنکر را به ازدواج ِساقههای طلایی معروف؟
آیا شمایل ِشان تو، سور زدن بر سردر ِسایه پوش ِمُردگان بود؟
یا رقاصگی در حجلهی گورستان؟
کجایت را به اعتبارِ کدام فاحشهبان اجاره دادی؟
کجایت، چگونه مِهر خود را ازماتحتِ سوزن ِدستان ِزرورق پوشَت بازپس بگیرد؟
هرگز به هابیل اندیشیدهای؟
یا فقط قندانت را کلکسیون پلاکها و تابوتها پُر کردی
تا چای سبز ِمدینهی فاضله
در تریاکِ مشاطهگرانِ مُرصٌعنوش، جا بیوفتد؟
تا قابیلهای چفیهپوش، لابلای پردهها و پروازکها
دست افشانی کنند،
پا افشانی کنند،
سر افشانی کنند،
جگر افشانی کنند،
و قَسَم سَرکِشند و در خَلسهی انفجارِ شقایقها
سلسله جبالِ رفیعِ شهادت را
به انتحار ِ ابرهای مقطوع و النسل نثار کنند؟
و اینچنین بود که سردابِ سترونِ مسجد
دیگهای عظیمِ جمجمه را در خود پخت
و صورتکها
با سرپوش سیاهِ سادات
دروازههای آبرومندِ مهراب را گشودند
و چوب جادو وارد صحنه شد.
جادو جادو جادو
و عجی مجی
و سه سمی باز شد.
و علی بابا بر مرگِ اژدهای نگهبان گریست،
و سرش را بر تختِ نیزه نشاند
تا برای عاشقان گنج قرآن بخواند.
آری چنین بود.
8/3/88
و این مرد که بر منبر خرپشته عَر میزند
آیا شبیه خرکخدایی چپیده به زیرکسا نیست؟
آیا شبیه پاسبانی که سوت زدن را در مکتب مضایقه آموخته است،
سوت ِتغزل نمیزند؟
و مسندش شبیه لحاف ِ خراباتیان نیست؟
اگر هست، پس چرا شیر ِسماور ِمسئلتُن را
بر لیوان ِتُرکپسند ِمشاعرت بازکردی ،
و سور و ساتِ مگسهای متین و شکر خورده را
به سفرهی دلربای شریعت ساز کردی؟
ناکجا میروی؟
نا کجا میروی که با آسایشگاه ِآفات ِسالمند بپیوندی؟
یا گلهای پلاسیدهی مریضخانه را
در بسترِ مبارکت به صیغهی مکاشفات در آوری؟
و نکاح ِمنکر را به ازدواج ِساقههای طلایی معروف؟
آیا شمایل ِشان تو، سور زدن بر سردر ِسایه پوش ِمُردگان بود؟
یا رقاصگی در حجلهی گورستان؟
کجایت را به اعتبارِ کدام فاحشهبان اجاره دادی؟
کجایت، چگونه مِهر خود را ازماتحتِ سوزن ِدستان ِزرورق پوشَت بازپس بگیرد؟
هرگز به هابیل اندیشیدهای؟
یا فقط قندانت را کلکسیون پلاکها و تابوتها پُر کردی
تا چای سبز ِمدینهی فاضله
در تریاکِ مشاطهگرانِ مُرصٌعنوش، جا بیوفتد؟
تا قابیلهای چفیهپوش، لابلای پردهها و پروازکها
دست افشانی کنند،
پا افشانی کنند،
سر افشانی کنند،
جگر افشانی کنند،
و قَسَم سَرکِشند و در خَلسهی انفجارِ شقایقها
سلسله جبالِ رفیعِ شهادت را
به انتحار ِ ابرهای مقطوع و النسل نثار کنند؟
و اینچنین بود که سردابِ سترونِ مسجد
دیگهای عظیمِ جمجمه را در خود پخت
و صورتکها
با سرپوش سیاهِ سادات
دروازههای آبرومندِ مهراب را گشودند
و چوب جادو وارد صحنه شد.
جادو جادو جادو
و عجی مجی
و سه سمی باز شد.
و علی بابا بر مرگِ اژدهای نگهبان گریست،
و سرش را بر تختِ نیزه نشاند
تا برای عاشقان گنج قرآن بخواند.
آری چنین بود.
8/3/88
Subscribe to:
Posts (Atom)


