Monday, February 8, 2010


داستانواره

¬بیخوابی معشوق غریب متی،
بر فراز ساقه ی لوبیا


الهه رهرونیا

از آن موقع که یادم هست، هم غریب بودیم هم بیخواب. شام غریبان هایمان اصولا" زیاد بود. شمع ها را می آوردیم، کس دیگری هم می آمد، آمده بود. دور هم بودیم، غربا.

*
جای خیمه ها خالی نبود. نسوزانده بودیم شان هنوز. بزرگ نشده بودیم آنقدرها که سوزاندن بلد باشیم. عصر که میشد، می چپیدیم توی خیمه، نان بود، پنیر، خیار، پفک نمکی، یا لی لی پوت، هرچی گیرمان می آمد میریختیم توی ظرف های کوچک. تو می شدی بابا، من مامان، کس دیگری هم اگر میآمد مهمان بود، دور هم بودیم با عروسکها.

*
یادم هست یک روز صبح، از خواب پریدیم و آیینه دودستی زد توی سرش، بزرگ شده بودیم، خیمه ها را رها کردیم و رفتیم به خیابان بلند. به باغ سرهنگ، و به آلونکی که کنج آن باغ پیر، سحرگاه مکاشفاتمان شد. چقدر درخت کاج بود توی آن خیابان بلند. خواب بودند زمستانها مثل بقیه، فقط تظاهر میکردند به سبز بودن، فتوسنتز، صورتشان سبز بود از سیلی. گز می کردید تا آخر خیابان را تو و امید، همسایه مان، امید کچل بود، تو مودار.

میرسیدید تو و امید، به آلونک که کوچک بود آن روزها، و حالا برجی است برای خودش، هیچ آسی نبود توی دستت، میدانستم. فقط ادا در می آوردی، مثل کاجها.
سرهنگ توی اتاق خودش بود. می آمد پشت پنجره، سر و گوشی آب میداد، یک کاسه ی سفالی پیری، با موهای سفید داغ کرده رویش، دستش میگرفت و می آورد پشت در، که یادت بیاورد عاشقی توی کارت نیست، نباید باشد، و صدایت میکرد
- آقای صداقت، آقای صداقت!
از جا میپریدی و میگفتی:
- بله بله جناب سرهنگ!
کاسه را به دستت میداد و میگفت:
- ان کیدهن عظیم. عظیم آقا، عظیم، یعنی که این زن آ مکارن، مکار!

*
قرار بود بیایی قبرستان تا از پدرم اجازه بگیری.گاو را دادی، لوبیا را گرفتی. بردی کاشتی ته باغ، همانجا که جای امید همیشه ولو بود، تشک اش پنبه، بالش اش پر.

*
بادمجان ها جلز ولز می کردند توی ماهی تابه، می پرید فحش هایشان روی دست و صورتم، و لال بودم. تقدیر به تحمل طعنه می زد.قرار بود به خاستگاری ام بیایی.
صدای آیفون آمد، خانه هشیار شد. فکرش را نمی کردم شبیه باجگیرها باشی. رمز را گفتی و وارد شدی. مرغ تخم طلا و چنگ سحر آمیز را گذاشتی روی میز. بدون حرف. نگفتی که باج گرفته ای تحفه های عشقمان را از غول بیچاره. گفتی توشه ی راه است، راه آلونک سرهنگ طولانی است، باج ها را به زور چپاندی توی کابینت.گفتم:
- پس قالیچه ی پرنده کو. مگه نگفتی با قالیچه میریم؟
- قالیچه ندارم، باید با اتوبوس بریم.
- مرغ تخم طلا رو چه جوری ببریم؟
- آب و دونه براش بذار تا سفر بعد، امروز فقط تا آسمون اول می ریم.

*
سرهنگ آمد ته باغ، دست به کمر. من صاف ایستادم و با خجالت گفتم سلام. جوابم نداد سرهنگ. چپ چپ نگاهمان کرد. امید پشت درخت داشت سیگار میکشید.
- چه خبره؟ چه خبره؟ این خانوم کیه؟
گفتی:
- جناب سرهنگ، این خانوم از حواریون هستن. میخوام ببرمشون رو ابرا.
¬- یهو بگو باغ ملیش کردی دیگه. هرروز یکی رو ور میداری، میآری، میبری رو ابرا؟!
بالا بردی ابرو هایت را برای سرهنگ و لبت را گاز گرفتی. آهسته گفتی در گوشش
- ضایع نکن جناب سرهنگ، به جون مادرم این دیگه آخریشه.
من آه کشیدم.
اتوبوس آمد، و از ساقه ی لوبیا بالا رفتیم، لبخندان.

*
بوی عود میآمد، الکل، کافور، کلمه. یحیا پاهایش را کرده بود توی آب. موهایش قرمز بود، چشمهایش سبز. قدم که بر ابر گذاشتیم دیدیمش. خندید و چشمک زد.
گفتم: متا، اون موقرمزه کیه نشسته لب استخر؟
صدا کرد، یحیا. رو به من:
- مهرورزی یا مهرخواه؟
- یعنی چی؟
- میدهی یا میستانی؟
- نمیدونم!
فرو کرد چشم های سبزش را در چشم هایم، هویه وار پریدند در هیات کفترهای چاهی از جای تلاقی اش شاخه های دود، و پرتم کرد توی آب.
خاموش بود چراغ ها، طول کشید تا عادت کند چشم هایم به تاریکی. کسی آمد شولاپیچ، صدای موسیقی «یا علی»* میآمد. دستش را دراز کرد.

- خانم متای باجگیر شمایی؟
گزینه ای نبود جز انتخاب، میترسیدم از شولا، تاریکی آب، و دست. انتخابی در کار نبود. انتخاب شده بودم.
– بله منم.
دست دراز کرد به سویم.
- من سیلمانم.
دستم را گرفت سلیمان، و زیرآبی رفت، مثل زیردریایی کهنه ای سنگی، که بوی آبنوس میداد جلبک های رویش.
گفت برق کشی نکرده اند، هرچه تقاضا داده بود به اداره، و بیخیال شده است بعد از هزار هزار تقاضانامه. چشمم عادت میکرد به تاریکی. پله های ریز بی نهایتی که ختم می شد به قصر مرمریش، لابلای آدمها و ماهیها، کف آب پر بود از اشرفی بجای سنگ و شن، یاد حرف مادربزرگ افتادم، توی قصه ی الاالدین وقتی آدمها دست میزدند به اشرفی های غار جادو، اشرفی میشدند واشرفی ها زیاد میشدند مدام، وآدمهای آبنشین سکوت میکردند مغرضانه. و دیدم از دور ملکه ی سبا را که نگاهم میکرد، با تردید، از پشت پنجره ی بلندترین برج قصر.
*
بازگشته بودم.خندید یحیا. گرفت دستم را ، بیرونم کشید از آب، تعمید داده شده.پرسید:
- چطور بود مومن؟
گیج بودم هنوز.گفتم:
-خوب. خیلی خوب مثل یه خواب عجیب.
گفت: - مطمئنی الان بیداری؟
گفتم:- نه.
قدم گذاشتیم من و متا بر ابرهای لیز، پیدا بود در آن سوی ابرها،آن پایین در دوردست زمین، شهر با بوق ضعیف شده ی ماشینها که گویی، گویی که نه از زمان های دور میآمد.
طی کردیم ابرها را تا روی سکو، و گذشتیم از پله های گود. پر بودند از الکل، کافور، کلمه، و پیوستیم به پطرس، لوقا، یعقوب، و یوحنا، و مرقس، که میرقصیدند دور دیگ خوشبوی لوبیا، مسیح میخندید، مهربان، به دست افشانی شان.

«لئوناردو» هم آنجا بود. آمده بود مکاشفه. شناختم تابلویی را که میکشید از مریم، خودش بود، گرانترین تابلوی « لوور»، از شوق خیس عرق شدم. مرا که دید قلم را گوشه ای گذاشت و ایستاد، با لبخندی شبیه آنکه در تابلو میکشید. زیر لب نجوا کردم:
_ اونجا رو نیگا متا! مونالیزا!
دست کشید مسیح با مهر روی بوم، نگاه کرد به مریم و به تابلو. موهایش بلند بود و فِردار مریم. مثل من، مثل متا، مثل مسیح، مثل لئوناردو، و تمام باحال زادگان عالم!
راضی بودند مسیح و مریم به لبخندی محو و ممنوع، که لئوناردو ثبتش کرد در لحظه، روی بوم، به نام نامدار «لبخند ژوکوند». و روی قاب محافظ آن نوشته شد: (دوستت دارم، عیسای تو)

وقت رفتن بود. مرغ تخم طلا آب و دانه نداشت. یحیا رد شد از کنارمان، دزدکی اشاره کرد به من، با صدایش، که پنهان کرده بود پشت آهستگی.
- هو! آهای دختر!
تیز بودم. گرفتم. هنوز صدای موسیقی «یا علی» می¬آمد .
- تکیه نکن به متا، اگر داد و ستد نیست پیشه ات. و موسیقی هندی زیاد گوش نکن، چرا که هنر هندی با دروغ شروع میشود با گریه تمام. توی فیلم هایشان همیشه کسی میمیرد.
اشاره کرد «موفق باشی» و چشمک زد.
چرخ زدم روی ابرهای لب استخر.
متا گفت: دور آخر! و شیرجه زد.
مسیح نشسته بر آب، خاطره می نوشت توی دفترش. من میرقصیدم. ابرها می لغزیدند فنروار، متا میبوسید پاهایم را لغزنده بر ابرها.
یعقوب بیرون آورد زبانش را به علامت تهوع، نشانه گرفت متا را به بانگ بلند:
- چقدر زن ذلیلی باجگیر! آبروی هرچه مرد بود بردی!
مسیح چشم غره رفت به یعقوب. یوحنا پوزخند زد.

*
بیخواب ام، بیخواب ام، بیخواب.

*
نشسته بودیم توی ماشین. مرد آمده از شهردور، با صدای بلند، قصه می گفت، من نمیشنیدم صدایش را و باران به شیشه میکوبید درمانده، و نقش میبست اثر چشم های تو زیر انگشتان ظریفش و نجوا میکرد: بیدار باش، بیدار باش، وقت خواب نیست.
بیدارتراز همیشه، رو به بیخوابی، میرفتم بالا از ساقه ی محکم اما ترد لوبیا، به قصد مکاشفه ی تو، و گرم جستجو غرق می شدم بجای غسل تعمید در استخر قلبت، بیرون نیامده بودم بودم هنوز از آب، و مرد آمده از شهر دور شبیه یحیا نبود. و هیچ مردی شبیه یحیا نبود و سیلمان رفته بود شمال با ملکه ی سبا.
نگاهم کرد مرد آمده از شهر دور. تمرین مکاشفه میکرد شاید، و من دست کشیدم به یاد مصریهای باستان روی لب های صورتی ات، با طعم تازه ی چشمه که خشک میشد حضور تازه اش، قطره قطره، در نگاه مرد آمده از شهر دور.گفت:
- کجایی؟ اینجا نیستی. به چی فکر میکنی؟

نامت را بعلیدم با بغض¬: متا!

داد زد لوقا از آن سوی شیشه ی ماشین، توی جبهه ی باران.
- من فقط یه چیز می دونم،اینکه تو نمی تونی عاشق بشی متا! متا صداقت نمی تونه عاشق بشه، عمرا".
مرد آمده از شهر دور آهسته گفت در گوشم: یه ضرب المثل فرانسوی هست که می گه «هرگز نگو هرگز».

*
خواباندی ام بر برگی بزرگ و پهن. رقصیده بودم تا آخرین نفس، آخرین نفسم را گذاشتم کف دستت و رفتم. یادم هست بعدها همیشه می گفتی: خوب شد مسیح آنجا بود، وگرنه برای همیشه تنها می ماندی، با جسد معطر یک غریبه ی کوچولو، روی برگ پهن لوبیا به جای تابوت شیشه ای.
اعتراف ظریفی بود برای تو با ادعای بلافصل عشق، که بوسه ات بیدارم نکرد از خواب مرگ. دست به دامن مسیح شدی برای بیداری ام.
می دویدی روی ابرها، دیوانه، درمانده. جیغ میکشید رد سرخ انگشت هام روی صورت سفیدت و آخرین نفسی که گذاشته بودم کف دستت چهار روز پیش. باورت نبود مرگم.

رو کرد مسیح به آسمان: «پدر، شکر میکنم که دعای مرا شنیدی، چنان که همیشه میشنیدی، این بار را به خاطر مردمی که اینجا هستند گفتم تا ایمان بیاورند، که تو مرا فرستادی». سپس با صدای بلند فرمود: برخیز غریبه ی کوچک، و من برخاستم از روی برگ لوبیا و بوسیدم رد سرخ سیلی را روی صورتت، و سفید شد.

*
- خب چی کار کنم، من خر صد کیلویی ام، نمیتونم هزار کیلو بار ببرم.
- تو اصلا" خر نیستی.
- روز اول که آمدی خواستگاری ام، سوار بر اسب عرب، با مرغ تخم طلا و چنگ سحرآمیز یادت نیست؟
- اشتباه کردم، فکر کردم میتونم خوشبختت کنم، اونام دزدی بود، مال من نبود که، مال غول بود.
- مورچه هم نیستی تو. بخواب آسوده، من بیدارم.

*
بند می زنم ناسور، ساقه ی لوبیایی که با هم کاشتیم، آب دادیم، بالا رفتیم تا ابرها، با رویای مکاشفه و تو گذاشتی و رفتی شمال، بی این که یادت باشد ساقه ی لوبیا تنها است و مرغ تخم طلا آب و دانه ندارد.
سرهنگ آمد، افتاد به جان ساقه. میگفت که میگیرد قوت درختهای میوه را، لوبیایش دیرپز بود و سرهنگ زودپز نداشت. ایستادم سر راهش، تا آخرین نفس. اول امید را صدا کردم.
- اون پسر کچله لاغریه؟ اون مرد.فاتحه. اوردوز کرد.
امیدی در کار نبود.هیچ کس نبود هر چه صدا میکردم،نه پطرس نه لوقا، نه یعقوب، نه یوحنا، نه یحیی، نه مریم، و نه حتی غول. من بودم و سرهنگ.هم تبر داشت هم نفت. ساقه ی لوبیا را بغل کردم که بداند باید رد بشود از روی جنازه ام برای خشکاندن ریشه اش. هم تبر داشت هم نفت. مسیح هم رفته بود.

نامت را بلعیدم به اتفاق اشک های غریب بومی، اشک های غریب مهاجر: متا!!!!!!!!!!!!!!
و نامت اعلام بیدارباش، و نامت رمز عبور، و نامت اسم اعظم، و نامت دیگر بر زبان ما و مسیح نچرخید.

خوابیدم.


29 / 1/ 86

داستانواره

صابون



الهه رهرونیا


JUST REMEMBER
FLY
ALWAYS
fly
fly


میپرید فنروار تا آنجا که جای پریدن بود، که پرواز کند .برای پرواز آمده بود.
- من دارم سیب میچینم !
صدایش نمیرسد. اشاره میکند. ادای چیدن درمی آورد. میخندد، بنفش. دودی غلیظ ویژ سیخ میشود از لای دندانهاش، تخم چشمهاش، سوراخهای بینی، نوک انگشتهای سیب چیننده اش. جیغ می کشد دود. صدایش نمیرسد. ادای رقصیدن در می آورد دود. عقب میکشم.

کپلش را کوبید به من.جیغ کشید کپلم برای کپلش که تنها بود و میکوبید خودش را به تمام کپل های مربوطه و نامربوطه.

نگاهش کردم.هیچکس حواسش نبود. انگار نه انگار که بود. میلرزاند تمام اجزای بدن را همسان، با استادی. میخواند:« دل در، مویت، دارد ، لانه / مجروح، گردد، چو زنی هر دم شانه.»
زانوهایش را با هیجان جلو عقب میبرد. از تمام مهمانها دیسکورفته تر بود. خیالش هم نبود که پارتنرش خیلی شل تر از او می آید. یا که بهتر بود بگوید اصلا نمیآمد سیخ ایستاده بود کنار او که میرقصید. او دو دستش را انداخته بود لای بازوهای دیوار و دیوار فقط لبخند میزد.
گفتم: جو گیر شدی؟! میشکنی آ!
- دست من نیست! وولوم رو کم کن!گفت:
دست من هم نبود ولووم. چسبیده بود توی آغوش خانه و اهلش، غیرقابل تفکیک، حداقل تا آخر مجلس. و همچنان میلرزید اندام بلوری او زیر پرده های ساتن که بدن نما نبود هم.

دیدمت که رفتی طرف دستشویی، برای بار چندم. صدای جیغ شیر می آمد. نگاه کردی توی آینه چشم هایت را که کوچکتر بود یکی از دیگری، یکی یکی دیدی. کج شد گردنت مثل توی عکس، که حالا آینه می گرفت. پیچید صدایم توی دستشویی مردم .
- چرا تو همه عکسا مث ننه مرده ها کله تو کج میکنی ؟
خفه کردی صدایم را که لای جیغ های خیس شیر، ول شد، چرخید، چرخید، و فرو رفت توی چاهک. دیدی و درش نیاوردی .مثل مورچه های کنار جوب* کوچه که ته نشین میشدند دسته دسته ته جوب، مادرت حیاط می شست.

تی شرتش سفید بود. و به یاد کفن یا میخک روی قبر نمی انداختت. رفتی کنارش. پوستش بوی هلو می داد. پیپ مدرن را آورد کنار لبت.
- چه خوشگله !گفتم:
- بهش میگن پایپ.
قول گرفت که سوتی ندهم به جماعت رقصنده ی توی سالن. قرار بود فقط عرق سگی باشد با افزودنی های مجاز، توی شیشه ی «اسمیرنف».
چشم هایش را هم که با معرفت نمی کرد، سوتی نمی دادم. کار نداشتم عمل دارد یا زیر کسانی که نمی شناخت خوابیده بود. مهم دست هاش بود. همجنس گرا یا غیر. چشم هاش بود که ریخت، پخش شد روی کاناپه، خرده های بُرنده اش، خودزنی کرد چشم هاش.

ایستاده ام، اینجا پشت در دستشویی. همهمه ی حباب های کف از پشت در گیجم کرده. شبیه صدای سم اسب های سپاهیان، توی فیلم های قدیمی، نجوا، هجومی عظیم را هشدار می دهد. عقب می نشینم با چشم های ترسیده. رَد میشود صدات از نخی که بستی بین دو گوشم.
- گنجشک کوچولو ... گنجشک ترسیده...
در کنده می شود از جا با صدای مهیب ات. سوت می شوم روی هوا. کف اوج می گیرد در سرسرا، سالن. تا زیر سقف. هوا میروند دست های جستجوگر رقصندگان ، دست های فقیر، دست های یتیم، انگشتان باز که چنگ می زنند لای کف های توخالی، به دانه های نامرد و نوکیسه ی لوستر، رفیق نیمه راه با برق بدلی اش. و پرده های ضعیف ساتن که دیگر نمی لرزند بر تن بلوری پنجره.
زمین توده ای از کفِ دست های توست و تو هنوز در سیاره ای دیگر به شستن ادامه می دهی، و من پاک نمی شوم. و درختها از جوانه های سفید کف می رویند، با آوندهای کفی که برچسبهای خاطرات من روی تک تکشان جیغ میکشند.

پرسید: قهوه میخورم؟ گفتم: نه. آورد. خوردم. می دانستم که تلخ بود. خنگ نبودم. هیچ وقت. برخلاف همان تصوٌرها . اما دیوانه بودم. همیشه. برخلاف همان تصوٌرها.
گفت که می شود شکر ریخت، یا شیر، یا کیک! یا هر افزودنی مجاز دیگری، توی یک فنجان شکم گنده.با یک عالمه حرفِ خوب خوبِ شکم گنده. با ژست های قشنگ قشنگ، کنار آدم های قشنگ قشنگ! با لباس های مارک دار.
گفتم که سالها تجربه دارم با این عالم اگماتیک آنهم از نوع گندیده اش اما شرمنده، باز تلخ بود!
گفت که مزه اش را فراموش می کنی: «آدمیزاد با فراموشی زنده اس. اگه فراموشی نبود آدم ها می پکیدن! »
گفتم که حافظه ام هیولایی است. خودم هم ترسناک ام. یک نفر بود که می گفت این جمله را از او کپی کرده ام اما به روح مادرم مال خودم است! حالا توی هر فنجان ، یا با هر افزودنی مجازی.
- «بیخود ناراحت ای. این همه آدم خوب! فقط باید نگاهتو عوض کنی. این قدر امکانات هستی رو از خودت نگیر. هرطور فکر کنی همون میشه.»
لبخند زدم. به یاد مهمانی. به یاد صابون و دست شستن. به یاد کاپوچینوهای زورکی اما خوشبخت. کیک، روزهایی که آبستن جَوٌ بودم با شوق، در انتظار تولد امیدها و آینده ام. روزهایی که دست های تو بوی عطر صابون می داد و بس، و دست شستن توی لغت نامه مترادفی چون چشم پوشیدن و جدایی نداشت.

- « مامانی فردا صُب صبونه یه املت بپز بخوریم.»دخترم گفت:
- املت رو که صب نمی¬خورن جیگرخانم.
- وا ! کی گفته! یادت نیست اون وقتا که آقا صابونه بود،همیشه صب املت می¬خوردیم؟»

صبح شد. او یادش نبود. من یادم بود، که شب موقع خواب رفتم بالای سرش، بوسیدمش، قلقلکش دادم ، و او بیش از قلقلک ها خندید ، هم وزن پنج سالگی اش، و میکوبید توی فرق سرم، سلول¬های پلک¬هاش زیر آوار، کابوس وار، که سیاه شده بود از خفگی.
و میلرزیدم از وحشت نبودنش، و جیغ میکشید قلبم توی سینه، و سیلی میزد توی صورت ِ ذهن دیوانه ی دردمندم.
و صبح شد . تو دست هایت را شستی و رفتی.با یک دبه آب و یک صابون کوچکِ یکبار مصرف. ما ماندیم. من و کودکم و خانه ی ویران شده مان. با هم. توی آغوش هم چپیده، زیر تل خاکهای مخلوط با تیرآهن های کج شده، کاشی ها و آجرهای خرد و خمیر، و جسدها و اسباب های پر خاطره.

غریبه می گوید:« دست¬مو بگیر ...»
می گیرم و ول میکنم. باد می پیچد بالای سرم. چادرش را جمع میکند، مینشیند روی مبل، درست روبرویم. همیشه فکر می کردم مرد است باد. می گوید دستم را بگیر. دستهای بزرگی دارد. مثل گرگِ توی کارتون «شنل قرمزی». دست های سیاه پرپشم با ناخن های بلند و لاک قرمز. میترسم. توی چشم هایش نگاه نمیکنم. میدانم طلسم دارد. میدانم مجنون میشوم و تا ابد دوره میگردم و تازه شاید هیچوقت نرسم به استخوان و کفن پوسیده ی لیلی.باد میگوید یواشکی توی گوشم:« ضعفا بی رحم ان.هر چی ضعیف تر بی رحم تر.»
چشم هایم دزدکی می پرند توی چشم هاش. تف به چشم هایم که عادت نکردند به زنجیر. پخش می شود خنده توی صورت سیاه از ریشِ کبره بسته ی مشکی. زبانش را می مالد روی آن دندان های زرد نکبت، و رو می گیرد با گوشه ی چادرش با لوندی.
- بی همه چیز ! بی همه چیز!
- اینو قبلآ هم گفتی، که چی؟
که وقتی آمدم دست های تو را بگیرم ، آن پفیوز بی همه چیز پرید وسط، آنقدر وز کرد و وزید که سردم شد، آنوقت دوستت دارم، گوش چپم را گرفت و دوخت به گوش راست، که بگوید اندازه اش قدر یک شب است نه بیشتر، و یادم انداخت که تو از همان جنس هستی، با بوسه ی اول دوستت دارم را هل می دهی توی گوش چپم و ولش میکنی تا هرجا که دوست دارد برود .
چقدر سرد است! دلم میخواهد در آغوش بگیری ام و گرم بشوم. دست هایت را باز میکنی به رویم. پس می کشم. چون میدانم برهنه ام می کنی و سردتر می شوم و می لرزم و دست هام تو را جیغ می کشند. تو را و دست های شسته ات را، و من هربار ِ دیگر که از کنار دستشویی رد بشوم مثل امروز جیغ میکشم .
جیغ میکشم.
جیغ می کشم: صابون!

نوروز 86



*کودکانه¬ی جوی.

جمشید فراموش کرد کتیبه را امضا کند

روز نوزده اسپند( همان اسفند ماه) در ایران زمین روز عشق و محبت باشد.( چیزی شبیه ولنتاین
امروزیها.) امروز جمشید شوی من رفته تا از برایم پیشکش ساز کند. گمان کرده مرا یاد نیست.. دلم می¬خواهد برایم یک توله آهوی طلایی با خال های سیاه پیشکش کند. البت زنده. مرا خوراک شکار خوش نیاید. چه نیکو! به آنگاه پارچه ای سرخ و ابریشمین طوق گردنش بندم و ( قرمزی اش همان به رسم روز عشاق..) باهم میان دشت دنبال بازی کنیم. صبحانه گل شقایق اش دهم. به وقت نیمروز برگ ریحان و شامگاهان، جوانه ی شیرین گندم. نوشاب اش هم گلاب و عسل. آخ که چه نیکو باشد! ( همسر جمشید شاه دست هایش را به هم مالید.)
جمشید آمد. جام جم در دست و کفش زرین به پای و گیسوی عطر آگین بر شانه ها ریخته، دست بر همیان آویخته بر کمرگاه برد و قلبی از طلای سرخ بیرون کشیده به همسرش پیشکش داد. همسر جمشید نه آنچنان که شایسته ی پیشکش بود، خندید و ملاطفت نمود. شب هنگام، چون بر بستر قو آرام گرفتند. همسر جمشید گفت:« مهرِآهویی طلایی با خال های سیاه در دل داشتم و تو نیز زان آگه بودی. پس از چه رو عزت بر مهر من نگذاشتی و پیشکشم نکردی؟ مگر نه اینکه چنین روزی برای شادمانی محبوب است که پیشکش کنند نه کوری منکوب؟» جمشید بخندید و نوازش کنان، برای ماست مالی بر دل محبوب، سخن بر کوچه ی علی چپ بیانداخت و بفرمود: راستش قلب زرین را پیش از این ساز کرده بودم و امروز از پی شکار آهوی زنده، در دشت بگشتم. اما چون آهو بدام اندر شد، بدیدم که قطره اشکی از گوشه ی شهلا دیدگانش بیوفتاد و آتش به جانم اوفتاد. از آنجا که مهرورزی تو در یادم بود، دانستم که اسیر کردنش موجب کدورت خاطرت خواهد گشت، زین بود که رهایش کردم تا در آغوش مادرش آرام گیرد. همسر جمشید با شنیدن آنچه بر جمشید رفته بود، جوگیر گشت و در حالی که آب دیده بر گونه هایش روان بود، خود را در بازوان جمشید بیانداخت و رخسار نازنین شوی اش را بوسه باران نمود. اما جمشید که در آرزوی این لحظه به سر می برد، محبوب تنگ به زیر گرفت و در پاسخ به وژدان مکدر خویش از دروغ مصلحتی، با خود اندیشه کرد، که« چون می توانستم بچه آهو را به بارگاه آورم؟ آنوقت همه مرا انگشت نشان می نمودند که حالیا بانوی جمشید با آهو بچه گان دنبال بازی می نماید.» در همین عزم و بزم، ناگه بانو،جمشید را بفرمود که همگان باید از آنچه در جشن اسپندان بر شوی من رفته آگه شوند تا زین پس این سنتی باشد بر ایرانیان تا به آزردن آهو بچگان دست نبرده، آنان را عزیز دارند. زین رو جمشید را خواست تا دیگر روز، کتیبه ای حاضر کند بر این ساز و آنرا در دامنه ی البرزکوه ستون کند تا بماند برای نسل های آینده و ایشان نیز. جمشید بماند. اما چون بانو به وقت بزنگاه بدقلقی آغاز نمود، به اجبار، گردن نهاد و چون خورشید عالمتاب بار دیگر از پس البرز کوه سر برآورد، جمشید ساز کردن کتیبه، بر دست مانده یافت. سنگ تراشان بیامدند و بنبشتند حکایت مهرورزی جمشید بر بچه آهو. در این دم « اهورمزد»* ناگه بر جمشید بیامد و بانگ برآورد او را که « ترا چه شد؟ فرا رفته در تو غرور شاهی. چون چنین کنی؟ ای جم، به کار ناکرده؟» جمشید انگشت بر لب نزدیک بنمود بنشانه ی هیس، اما هماندم به یاد آورد که خودوست تنها دارنده ی «فرّکیانی »* و مردمان را توان نیوشیدن بانگ اهورمزد نباشد. اهورمزد دل آرزده ز کردار جمشید بناگه سه نشان فرّکیانی از جمشید بگرفت و هر کدام به یکی از سه پهلوانان* وانهاد. آه از نهاد جمشید برآمد به درد و گریبان درید و به جانب البرز کوه بنای دویدن گذاشت. اهورمزد بار دیگر او را بانگ داد که « بیهوده گریبان چاک مکن که مرا با تو ماندست. زین پس نه فقط فرکیانی باز پس ات نخواهم داد، بل دیوان* را هزار سال بر تو و خواندانت فراز خواهم نمود تا به روزگار آفریدون، و به سرکردگی «مارمرد»ی که بر دو کتفش نقش مار کوبیده باشد. اورمزد این بگفت و به آسمان برخاست. جمشید از البرز کوه باز نیامد و بدست « آزی دهاک»* گرفتار گشت و بانو همی خون بگریست و...اما سنت جشن نوزده اسپندان چونان دیگر سنت های نیکوی بیاراسته بدست جمشید شاه، وخاطره ی دولت شهر وی( که بعدها افلاطون نامی طرح آنرا بدزدید و به نام خود در جمهور کتابی بنبشت.)؛ تا به گاه حمله ی اعراب و فرود یزدگرد شاه، همچنان به نیکویی بماند و هزاران سال بعد بازماندگان ِ خونمخلوط ( به لحاظ نژادی) ایرانیان به شبیه سازگانی چون، هفت سین و ولینتاین و حاجی فیروز و دیگران، گرامی بداشتندش، و اینگونه شد که:« جمشید فراموش کرد کتیبه را امضا کند!»



* اهورامزدا؛ خدای خدایان طبق آیین زرتشت و پیش از آن.
* فرکیانی، نیرویی مختص به شاه-خدا بوده است شامل جادو، پزشکی و زور بازو.
* سه رهبر برای سه طبقه از جامعه. طبق مستندات تاریخی، خصوصا یافته¬های « ژرژ دومزیل»، جمشید نخستین پایه گذار نظام طبقاتی در تاریخ تمدن بوده است. که سپس این کار توسط شاه-خدایان مصر، آتن و روم نیز صورت گرفت.
* مار مرد، ترجمه ی « آزی دهاک» از فارسی اوستا که معرب آن ضحاک است. طبق یافته های تاریخی، ضحاک مردی قوی هیکل و خردمند، از طبقه ی کشاورزان بوده که برای بازپس گیری زمین های کشاورزان( رعایا، کارندگان) که جمشید، طبق طبقه ی بندی، به طبقه¬ی اشراف بخشید، سر به شورش برمی دارد. مشابه شورش های کشاورزان و عامه ی مردم در روسیه و فرانسه علیه نظام فئودالیسم. گویی ضحاک اولین مارکسیست تاریخ باشد که اشاره ی فردوسی به مغز مردان جوان نیز کنایه از شستشوی مغزی جوانان است.
* مار سمبل خرد و زور بازو
* دیوان، منظور توده ی مردم، غیر از طبقه ی اشراف.

نقد رمان راهنما

از رُزی تا سامسارا


الهه رهرونیا


نقدی بر رمان«راهنما» اثر« ر.ک.نارایان» ترجمه ی مهدی غبرایی

(گفت:« والان، در کوهستان باران می بارد. احساس می کنم که آب تا زیر پایم رسیده و از زانوهایم بالا می آید...» سپس روی خود تا شد.)این جمله ی پایانی رمان راهنماست.«مالگودی» شهری ساخته ی ذهن نارایان است. شهری در جنوب هند و متعلق به قرن بیستم. راجو» مردی عامی، بازیگوش، با هوشی سرشار،جاه طلب، تا حدی تنبل، و از طبقه ای معمولی است، که زاده ی این شهر است. او یک هندوی واقعی است، همچون دیگر هموطنانش. هندویی که گاها" به زنجیر اسارتش در خرافات بومی تکانی می دهد، فریاد خفه و اعتراض خود را تنها با جرینگ جرینگ زنجیرها ابراز میکند، و سر انجام همچون دیگر زندانیان، اما در نقشی متعالی و رضامند، به کمال زندانیت خویش صعود میکند. راجویی که نهایت آرزویش ، معاشقه با رقاصه ای زیبا، و زندگی ابدی در ثروت و تجمل است، سر انجام نه به همان شکل کلیشه ای رمانهای تراژیک هندی، بلکه با نگاهی عمیق و فلسفی از زاویه ی دید نویسنده ای معترض و قدرتمند، ناخواسته، تبدیل به مردی مقدس میشود که در آخر داستان با میل و رغبت برای نجات مردم از خشکسالی و قحطی، زندگی اش را نذر خدایان نموده، و دست از اولین نیاز اولیه ی انسانی، یعنی غذا خوردن میکشد.
همیشه از «بالی وود» و فرزندانش نفرت داشته ام.(منظور بخش ادبیات سینمای عامه است.) به خاطر بار غنایی و غلظت هیجانات حسی، تا حدی که حتی در حدّ تفنن هم قادر به تماشای آثار بالی وودی نبودم. با وجود این عدم تمایل، آثاری که از سینما و ادبیات هند میشناسم کم نیستند، اغلب متوسط و گاها" علی رغم تعریفهای آنچنانی پشت جلدها ضعیف. الالخصوص در تقلید پی در پی نویسندگان از فرم خطی در حالت فرهیخته وار، و اوجهای فوق حسی در حالت عمومی تر آن. پرداخت بیشتر این نکته و پس و پیش آن در اینجا جای بیشتری نخواهد داشت، فقط به این دلیل اینها را ذکر کردم که بگویم نارایان را فراتر از بحث های مربوط به ادبیات غنایی هندوستان میدانم. مفتون کننده، دقیق و تحسین برانگیز. راهنما شاید معروفترین اثر نارایان باشد که حدود... سال پیش برای بار اول در ایران ترجمه و چاپ شد. ترجمه ی حاضر حاصل کار خوب آقای مهدی غبرایی است، و به دلیل شیفتگی ام نسبت به کار بی نقص نارایان مورد بررسی اش قرار دادم.
راهنما، با تکنیکی ساده و با فرمی دایره وار، شروع، پرداخت، و تکمیل می¬شود. نارایان پیشامدها، حرکات و درگیریهای درونی قهرمان داستان را طوری موشکافی میکند؛ که گویی شخصا" در متن قصّه حضور داشته و تک تک، حسها، هیجانات، افکار گردش کننده در ذهن قهرمان، و حتی طپشهای قلب او را تجربه کرده است. وبه شرط عدم آشنایی با دیگر آثار وی، این توهم در مخاطب ایجاد خواهد شد که این داستان، شرح زندگی شخصی ناریان است. او در راهنما تمایلات روانی « راجو»( قهرمان اول) را بسیار دقیق تحلیل و بازآفرینی میکند.
زنی رقاصه از طبقه ی پست که شانس تحصیل در دانشگاه را پیدا کرده است، توسط یک آگهی در روزنامه، به همسری مردی نجیب زاده و ثروتمند در میاید. مردی که در آگهی، دو نکته را مورد توجه دانسته،( زیبایی، و لیسانس) و قید کرده است که طبقه و جهیزیه برایش اهمیتی ندارد.« رزی»( دختر رقاصه) این دو شرط را دارد. او شانس خود را برای شوهر یابی که خصوصا" با شرایط او( طبقه ی پایین و نداشتن جهیزیه) در هندوستان کار چندان سادهای نیست، می آزماید، و موفق میشود.« مارکو» شوهر رزی، باستانشناسی حرفه ایست. طوری که در حین کار باستانشناسی اش که تمام وقتش صرف آن میشود، رزی را فراموش میکند. دلیل ازدواج مردی مثل مارکو در متن نارایان مشخص نشده، قطعا" به دلایلی که مرتبط با داستان نیست، اما نتیجه ی آن، حضور رزی به عنوان عضوی ناکارآمد و فراموش شده در زندگی مارکو است. و البته او که بنا بر اعتقادات قومی هندوها متعلق به شوهر و جزیی از اموال اوست، نه تنها حق اعتراض و نارضایتی ندارد بلکه از او به خاطر پولی که بابت خوراک و پوشاک به او میدهد، ممنون هم هست.(شوهر خدا) اما رزی گذشته از اینکه یک زن هندو، از کاستی پست است، در درجه ی اول یک انسان است، با نیازهای انسانی یک زن جوان و البته زیبا. رزی که شوهرش را به خاطر عدم علاقه ی متقابل دوست ندارد، خود را زنی ناشزه و قدرنشناس میداند و دایم در ستیز میان نیازهای انسانی اش و وژدانی که به خاطر عقایدش به مذهب هندو، او را بابت ناسپاسی محکوم به عذاب میکند، به سر میبرد.
اما روزی میرسد که شعله ی نیاز در وجود رزی او را از دید خودش به گناه وا میدارد، در جنگ میان عقل، طبیعت، و مذهب، عقل و طبیعت عنان زندگی را از دستان رزی بیرون کشیده به دستان لرزان راجو میسپارند. اما دستان راجو نیز از آن رو میلزند که او نیز همچون رزی یک هندوست. هندویی که باز همچون رزی، با وجود حقانیت، محبت، و فداکاری اش نسبت به این زن، خود را یک دزد دست بریده میداند، یک دزد که هیچ حقی نسبت به مالی که از شوهر رزی دزدیده است، برای خود قایل نیست. اینچنین است که رزی همچنان در کنار شوهر باستان شناس خود که یکسر در میان قبرها و معابد کهن سرگرم است، نفس میکشد، از نادیده گرفته شدن وجودش در کنار او رنج میبرد و نیازهای عاطفی و جنسی را در خود خاموش میکند، تا روزی که راجو برای اولین بار بعد از سالها سرکوب شدن توسط شوهر، زیبایی و استعداد فوق العاده او را در رقص کهن هندی تحسین میکند. و در حالیکه رزی سرشار از شور جوانی خلخال های پا را به صدا وا میدارد، راجو عمیقا" به او دل میبازد. رزی میرقصد، شاد میشود و چون کودکی در پرواز، از ناجی خود ممنون است. ناجی ای که بزرگترین و عزیز ترین رویای او را که بازشناسی هنرش توسط دیگری است، به واقعیت تبدیل میکند.
معبدی خزه پوش، در کنار چشمه ای بکر، روی تپه ماهورهای حومه ی مالگودی، از هزاران سال پیش در انتظار مرد باستان شناس بوده است، تا راز بکارت خویش رااز بطن نقاشی های روی دیوار به او تقدیم کند. مرد باستان شناس و همسر جوانش در راه اند؛ معبد نفیر خُرخُرش را لابلای درختان انبوه رها کرده، و راجوی باهوش و ماجرا جو که پشت دخل خرده فروشی پدر نشستن، برایش کسل کننده و ملال آور است، گردش در شهر و همراهی مسافران را به مگس پرانی و گپ زدن با مشتری های رنگارنگ مغازه اش ترجیح میدهد. راجو جوان است اولین دوره از زندگی اش را در نقش راهنما آغاز کرده است. راجوی راه آهن؛ این لقبی است که اهالی مالگودی به راجو داده اند، چون اغلب در محوطه ی راه آهن به دنبال شکار مسافرین، پرسه می زند. مارکو و همسرش آمده اند و راجو باید آنها را برای بیدار کردن معبد از خواب هزار ساله، و برداشتن بکارت باستانی اش، به تپه ماهورها ببرد. مارکو به تحقیق مشغول می شود، زنش را برای گردش به دست راجو می سپرد، و آنچه نباید اتفاق می افتد.(ص89-98). اصلی ترین نکته ای که نارایان در راهنما به اعتراض می سپارد، نگرش خرافی و مذهبی رزی نسبت به موقعیت اش به عنوان همسر مرد باستان شناس است. او علی رغم حقایق موجود در رابطه با شوهرش، تا به آخر داستان خود را گناهکار و خائن، راجو را مردی که در این گناه همدستی اش کرده، و نیاز طبیعی خود را حسی شیطانی می داند. تا جایی که در اواسط داستان، پس از اعترافش به گناه نزد همسرش،تحت تاثیر عذاب وژدان،به دست و پای او می افتد، طلب بخشش میکند، و پس از طرد شدن کامل از سوی او به راجو پناه می آورد. راجو حقیقتا" عاشق اوست، پس در برابر خوانواده اش می¬ایستد، او و هنرش را میستاید، دارایی اش را از دست میدهد، و سر انجام با تلاش بسیار، شهرت و بالندگی را در حد متعالی به « نالینی»( اسم هنرس رزی که راجو برایش انتخاب میکند.) هدیه میدهد. نالینی ستاره می¬شود و ثروتمند، زنی که همه چیزش را به راجو مدیون است، بعد از گذر از تمام قله های افتخار که آنقدرها هم چنگی به دلش نمیزنند، راجو را که اسیر شهرت طلبی، و ترس از دست دادن اوست، به خاطر خطایی کوچک، با بیرحمی و تحت تاثیر همان احساس گناه، در زندان رها میکند، ومجددا" به سوی شوهرش بازمیگردد و طرد میشود. راجو در حال بازپس دهی تاوان گناهش در زندان میماند و نالینی در اوج شهرت و ثروت، به دنبال زندگی خود میرود، زیرا او هنوز هم شوهرش را که گذشته از ظلمهایی که در گذشته نسبت به او مرتکب شده، حتی وقتی به ماجرای رابطه ی نامشروع راجو با او پی برده، زحمت یک اعتراض کوچک راهم به خود نداده، و تنها عکس العملش ترک همسرش بوده است،هنوز تا حدی محق میداند که دوباره طردش کند. ( ص142) خلاصی از زندان آغاز دوره ی دیگری در زندگی راجو است. و تصادفا" او در دورهی دوم از حیاتش نیز راهنما میشود. اما اینبار نه راهنمای مسافران، بلکه راهنمای معنوی مردمی درمانده که مردی خسته و تنها را که در معبدی قدیمی در سرنوشت دردناکش سرگردان است، و در فکر چگونگی سیر کردن شکمش به سر می برد، مردی مقدس پنداشته و به مریدی اش می پردازند. اینبار راجوی باهوش مرشد بودن را به گرسنگی ترجیح میدهد، تا جایی که سر آخر از دست مردم ده خسته میشود و داستان واقعی زندگی اش را برای یکی از آنان تعریف می¬کند، بدون اینکه کوچکترین تاثیری در سستی ایمان وی داشته باشد. راجو مقدس است چه بخواهد چه نخواهد، اینبار تقدس محور سرنوشت اوست و او تسلیم سرنوشت میشود.
نارایان در اواسط داستان ضمن طرح مهمترین سوال متن، برای بارز کردن آن،با دقت کامل بارها پاسخ میدهد. آیا این تنها نالینی است که به خود حق میدهد ناجی خود را فقط به دلیل اینکه شوهر رسمی او نیست، خُرد و رها کند؟ یا خود راجو نیز این حق را برای او قایل است؟ پاسخ نارایان آری است. آری راجو این حق را برای او قایل است و وقتی نالینی بی هیچ خجالتی عکس شوهرش را از رورزنامه میبرد و روی میز توالتش میگذارد، سکوت راجو بر پاسخ مثبت نارایان صحه میگذارد.( ص 210) راجو میداند که این تنها شوهر است که مورد خیانت واقع میشود حالا هرطور که باشد، و اوست که همواره حق اعتراض ندارد، حالا هرطور که باشد. نالینی با تعجب از او میپرسد:« چرا وقتی از شوهرم حرف میزنم ناراحت میشوی؟!» این سوال در حالی پرسیده می¬شود که نالینی گذشته از اصلی ترین مسایل زندگی اش،سال هاست از طرف شوهرش طرد شده وبا راجو زندگی میکند. اما راجو در مقابل این پرسش جواب منفی میدهد. او حتی جرات ابراز ناراحتی اش را هم ندارد. و این همان راجویی است که در آخر داستان نه سوامی بودن خود را، بلکه اعتقادش با روزه برای باریدن باران را باور دارد و تا حد مرگ روزه میگیرد. و نارایان در تمام آثارش از جمله راهنما، این دیدگاه که به گفته ی ساراماگو کوری سفید و نورانی است، مورد هدف قراتر میدهد.کوری ای که پشت نقاب فرهنگ کهن، قرنهاست که ملتی را از نوک پا تا به سر،به هجو کشیده است.

پایان